تفاوت از زمین تا آسمان اصل!

توسط  محمدحسین خاکباززمان تقریبی مطالعه:   6 دقیقه
۲۱ آذر ۱۳۹۹

نگاهی گذرا به تمایزات دو نهاد مدرسه و آموزش و پرورش در اهداف و کارکرد های خود

در مرام نامه‌ها و مانیفست‌هایی که از تمامی مکاتب و مسلک های مختلف سیاسی و اجتماعی ارائه شده است، آنچه از اهمیت و بایستگی قابل توجهی برخوردار است و جنس مشترک و نقطه اتصال تمامی این اندیشه هاست، نیاز به نهادی در جهت ارائه و انتقال اندیشه های خود به افکاری تازه، دست نخورده، جویای حقیقت و آماده پذیرش هویت است. نهادی که اگر نقش موثر و پررنگ او را از تاریخ اندیشه و تحولات اجتماعی حذف نماییم، با چیزی جز اوراق و کتب پر از حرف‌های خوب و بد روبرو نخواهیم شد. حرف‌هایی که بدون وجود این نهاد، در حاشیه کتب و نوشته جات باقی مانده و هیچ گاه مجالی برای حضور در متن زندگی انسان پیدا نخواهند کرد.

همین امر مهم باعث شد تا نهاد آموزش از طریق ابزار مدرسه به نهادی وابسته در جهت انتقال اندیشه ها و افکاری مشخص و آموزش عادت هایی رفتاری و فکری در جهت درونی شدن فرهنگ آن جامعه، در دستان حاکمیت و قدرت زمانه خویش شناخته شود. نقطه انحرافی که فتح البابی در ایجاد یک خلط و اشتباه اساسی در نظام تصمیم سازی‌های آموزشی و برنامه‌ریزی‌های بنیادین شد. یعنی عدم تفکیک میان عملکردهای نهاد مدرسه(آموزش آموزشگاهی ،تحصیلاتی، مَدرسی) و ایده آل‌های نهاد آموزش و پرورش. برای حل این نقطه بحرانی لازم است تا چند مقدمه بیان شود و تمایز آموزش و پرورش به عنوان یک اصیل دارای هویت شناخته شود.

  1. آموزش و پرورش اگر با نگاهی کاربردی و ابزاری مورد بررسی قرار گیرد، چیزی جز وسیله و واسطی برای پیاده سازی تحلیل‌ها و تفکرات جامعه شناختی، سیاست مدارانه و فلسفی دیده نمی شود.

به این ترتیب که متصدیان قدرت، متولیان هدایت افکار عمومی و رهبران سیاسی با هدف تزریق اندیشه و قالب ذهنی خود، روی به ابزار آموزش می آورند. این هدایت و جهت دهی فکری نه با هدف پرورش تفکر و رویاندن جوانه نوباوه استعداد، بلکه با هدف تربیت نیرویی دست آموز و مطیع محض انجام میشود. از این طریق، یادگیرنده در پیشاپیش چشمان خود انبوهی از کتب حل المسائل می بیند، بدون آنکه سوال و مسئله ای داشته باشد. از این رو لازم است تا نگاه از آموزش و پرورش به عنوان یک رشته وابسته، ابزاری و کاربردی صِرف برداشته شده و به صورت یک رشته تحصیلی پایه و مستقل به آن توجه شود. به این ترتیب آموزش و پروش به عنوان مجموعه‌ای از نظامات نظریه‌ای، مفهومی، اصولی، روشی و فکری و در یک کلام یک کُل اصیل، روشمند و مستقل دیده میشود.

زمانی که چنین اندیشه‌ای رواج یافت، به تبع، هدف اصلی و اساسی آموزش و پرورش نیز مورد توجه قرار میگیرد. هدفی که به اختصار آن را می توان اینگونه تعریف نمود: «بهسازی کیفیات ذهنی فرد و رسایی او در جهت رشد درونی و شخصیتی و توسعه فهم و نظرگاه او در جهت کشف مفاهیم جدید، معانی جدید، روابط جدید و انتزاع اصولی جدید[۱]».

  1. ابزار فکری و استدلالی آموزش و پرورش برای محقق ساختن هدف خود، نه تفکر ریاضی و منطقی، نه تفکر علمی و نه تفکر فلسفی است، بلکه روشی خاص و منحصر به خویش است که ما آن را تفکر تربیتی می نامیم. ابزاری که نه به دنبال جهت دهی فکر یادگیرنده و متعلم به سمت روشی خاص و اصولیِ از پیش ساخته شده، بلکه به دنبال هدایت او در جهت ساخت روشی منحصر به فرد و خاص خود به منظور تفکر، فهم و انتزاع مفاهیم جدید است. چرا که نقطه اشکال در نظام آموزشی زمانی به اوج خود می رسد که تمامی متعلمین و یادگیرندگان با یک روش و سبک فکری هدایت کرده و در یک چارچوب واحد قرار دهیم. چرا که امر تربیت و آموزش از جمله علومی هستند که در آن هیچ دونفری مانند هم نبوده و نیستند.

تفکر تربیتی همسو با هدف آموزش و پرورش که به دنبال توسعه و استعداد طبیعی فرد است، در تلاش است تا چگونگی به وجود آوردن، امتحان کردن و توسعه دادن روش ها را به فرد بیاموزد، نه آنکه او را به سمت استفاده از الگویی خاص در نظام فکری خود راهنمایی نموده و ذهن او را در انقیاد روش‌هایی ناسازگار با فرایندهای شناختی او قرار دهد.

  1. آموزش و پرورش از آن جهت که از ابزار تفکر تربیتی بهره می گیرد، سطح انتزاع مفاهیم و معانی متفاوتی با سایر علوم دارد. به این ترتیب که علوم مختلف مانند روان شناسی، جامعه شناسی، سیاست، و حتی فیزیک و ریاضی، مفاهیم و مفاد اصلی خود را از طریق ارتباط با تجارب خاص انسان انتزاع می کنند.

یک جامعه شناس تا زمانی که در قلب جامعه خویش حضور نیافته و تجارب عمومی و جامعه شمول اطراف خود را احصاء، تحلیل و تبیین نکرده است، به مفهومی واحد و مشترک از آنها نمی رسد، چرا که مطالعه او و علم او در گرو یک تجربه و اتفاق پیشینی است. جامعه شناس حتی زمانی که اقدام به پیش بینی می نماید، بر اساس تجارب پژوهشی و داده های دریافتی خود از طریق تحلیل شرایط فعلی یا گذشته، به این مهم دست می یابد. اما در آموزش و پرورش کار عمیق تر و ریشه‌ای تر است. به این ترتیب که آموزش و پرورش به دنبال پرورش روش‌هایی است که از طریق آن‌ها، افکار و ایده‌ها تولید می شوند. افکار و ایده‌هایی که مبدأ تجربه و عامل ایجاد کنش منحصر به فرد در افراد است. شاید بهتر باشد بگوییم، آموزش و پرورش نظام تفکری و روش هوشیِ نوینی ایجاد می کند که به واسطه آن تجربه‌ای جدید حاصل شده و در نتیجه سوژه‌ای نو برای مطالعه سایر رشته‌های پدید می آید.

با بیان این سه مقدمه تفاوت بارز و فاحش آموزش و پرورش اصیل و حقیقی با آنچه که امروزه با مدرسه و نظام آموزشگاهی خلط می شود، به خوبی قابل فهم است.

مدرسه در شرایط فعلی به سبب گره خوردگی رو به ازدیاد خود با سطوح مختلف قدرت، و خط مشی گیری از اندیشه ها و تفکرات غالب در یک جامعه، هیچگاه توان اجرای ایده آل‌های موجود در قلب آموزش و پرورش را نخواهد داشت.[۲] چرا که مدرسه از ابتدای پیدایش خود تا به امروز دارای وظایف و مأموریت هایی اجتماعی، سیاسی، اخلاقی و علمی بوده است و هیچگاه به عنوان نهادی مستقل و غیر وابسته، از فشارهای سیاسی و اجتماعی دوران خویش، _هرچند نابجا و غلط_ مصون نمانده است. مدارس به عنوان ابزاری کارآمد، وظیفه حراست و نگهبانی از انبان اندیشه‌ها و کشفیات علمی را دارند که در حافظه تاریخی بشر ذخیره سازی شده است و دوام و پایداری آن ها وابسته به انتقال از نسلی به نسل دیگر است. مدارس به عنوان نهادهایی اجتماعی وظیفه دارند تا کارکرد اجتماعی خاص خود را به خوبی انجام داده و آنچه را که به عنوان فشار ساختاری و عملکردی از جانب نهاد قدرت بر آنها وارد میشود، پاسخگو باشند. از این رو مدارس چاره‌ای جز سازگاری و تطبیق خود با خواست و هدفگذاری‌های نهاد قدرت ندارند.

از طرفی نظام آموزش آموزشگاهی یا معلم محور که بر اساس انتقال مجموعه‌ای از تعالیمِ از پیش یافته شده و مجموعه‌ای از سوالات از پیش پاسخ داده شده شکل گرفته است، اصلا مجالی برای ایجاد تفکر و کنش ذهنی مفید برای یادگیرنده باقی نمی گذارد. چرا که تنها دغدغه معلم آموزش سرفصل‌هایی است که سازمان‌های مسئول از او خواسته‌اند تا پایان سال تحصیلی به دانش آموزان انتقال دهد.(وقت نداریم![۳]) انتقال این مطالب نیز بر اساس الگوی تکرار ـ حافظه سپاری بوده است نه فهم و درک مفاهیم و معانی موجود در آنها. به این ترتیب میان آنچه از مدارس انتظار می رود و آنچه هدف و کارویژه آموزش و پرورش است، فاصله ای ده‌ها فرسخی است.

از این رو لازم است تا در معادلات روزمره و تحلیل های شخصی خود همواره میان دو نهاد مدرسه به عنوان نهادی اجتماعی ـ حاکمیتی و نهاد آموزش و پرورش به عنوان نهادی تربیتی و اصیل تفاوت قائل شویم و نقصان‌ها و کژکارکردهای نهاد مدرسه را بر نهاد آموزش و پرورش بار ننماییم. از طرفی نباید از بیان این نکته غافل شد که ایده آل ما در الصاق و اتصال این دو نهاد به یکدیگر است به نحوی که نهاد آموزش به عنوان نهادی برنامه ریز و ایده محور، اهداف و منویات والای خود را در بستر نهاد مدرسه به عنوان نهادی اجتماعی و کارکرد محور، به منصه ظهور برساند و شخصیتی را که به معنای حقیقی کلمه، نمودی از انسان متعالی است به جامعه خویش تحویل دهد.

 

[1]. برگرفته شده از تعاریف مختلف آموزش و پرورش در اندیشه بزرگان

[۲] . بدون شک زمانی که از اندیشه های غالب در یک جامعه صحبت می شود، سنگینی وزنه قدرت بیش از هر چیز دیگری مد نظر ماست. نهاد آموزش و پرورش همانند سکه ای دو نقش است، در یک طرف آن ارزش ها و در طرف دیگر آن مهارت ها و دانش ها نقش بسته اند، اما تمامی این نقش ها در اتحاد با یک معنا هستند و آن هم بیدارسازی جریان فکر و اندیشه در یادگیرندگان. از این رو این گونه برداشت نشود که آموزش و پرورش باید تهی از ارزش ها باشد.

[۳] . به علاقه مندان حوزه آموزش و پرورش پیشنهاد می شود تا مستند وقت نداریم را حتما مشاهده کنند.

 

محمدحسین خاکباز یگانه
دانشجوی دوره کارشناسی فرهنگ و ارتباطات

درمورد مطلبی که خوندید به ما بازخورد بدید!

(الزامی):

(الزامی):