سقوط آزاد با مرکب بی تربیتی

توسط  محمدحسین خاکباززمان تقریبی مطالعه:   7 دقیقه
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

تأثیر تربیت اجتماعی موجود در جامعه بر تربیت خانوادگی افراد

تقریبا چند روزی می شود که شرکتِ تازه تأسیس ما، شروع به کار کرده است. من و همسرم تمام تلاشمان را کردیم تا توانستیم به این موقعیتی که اکنون در آن هستیم برسیم. بالاخره از قدیم گفته اند، دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. ولی خب… شاید برای ما سوخت و سوز هم داشت. هم سوخت و سوز ، و هم دوخت و دوز … البته فدای سر اسکناس هایی که هر کدامشان به شرافت یه آدم می ارزد. خُب طبیعی بود، برای این کار از قید بسیاری از چیز ها باید میزدیم. چشممان را بر خیلی چیز ها بایست می بستیم. سوختیم و ساختیم و کیسه ها دوختیم تا شد آنچه که اکنون داریم. دوختیم و از هم شکافتیم تا به ایده آل خودمان رسیدیم. گاهی اوقات پیراهنی از ارزش ها برای خودت میدوزی و وقتی به تن میکنی ناسازی و بی قوارگی آن را بیش از پیش با تنت حس میکنی… شاید بهتر بود پیش از به تن کردن کمی در آیینه براندازش می کردی. هر تنی برازنده یک لباس است… رسیدن به یک زندگی ایده آل و متناسب با شرایط زمانه، مثل همان لباسی است که چند باری باید نمونه ها و اندازه های مختلفش را امتحان کنی تا به آنچه که واقعا هم ساز و هم اندازه تنت هست برسی. هر چند بقیه در چشمانشان چنین نظری نسبت به تو نداشته باشند. شاید لازم است تا تابوشکنی کنی. شاید لازم است تا بت های سرسخت ذهنت را به تبرزنی قهار بسپاری تا شاید شاه بت تمام مشکلات ذهنیت را به طرفه العینی فروبریزد. چندین بار از کانال های مختلف به این ماجرا رسیده بودم که زندگی به سبک و سیاق گذشته مطابق شرایط حال و فعلی زمانه و زندگی فرامدرن نیست. تربیتی که پدر و مادرمان در بارورسازی نهال های تازه جوانه زده خود به کار می بستند، هر چقدر که همانند آفت عمل می کرد، تأثیری در رشد ما نداشت. با روند و شیوه آنها، محدودیت های بی اندازه و بعضا غیر طبیعی ایجاد میشد که نمی گذاشت به این مرحله برسیم. رسیدن به شرکت…با سبک زندگی گذشته؟…واقعا خنده دار است. شاید با آن سبکِ تربیت و شیوه زندگی به زور میشد یکی دو دهنه دکان گرفت و با اجاره بخور نمیرش زندگی کلافه کننده را به پایان برد. همانطور که پدرم اینگونه است و پدرش اینگونه بود. زندگی خود را خرج خودت کن پیرمرد. به دیگران چه کار داری؟ هر روز خدا، گِداگُشنه هایِ اجاره بده، که از روز ازل تا شام ابد نخورده ها و نکرده های خود را از دیگران می خواهند، به در خانه ما آمده و همچون کودکان پی ـ کی ـ یو که هیچگاه سیری را حس نمیکنند، طلب بخشش اجاره ، قرض پول و اعانه بی برگشت و غیره می کردند. پدر من هم که معلوم نبود چشم به چه نسیه ای دوخته بود، بدون آنکه به چشم طرف نگاه کند، نقد های باارزش تر از جان را بخشیده، حاجت طرف را رفع و رجوع می کرد. من که دیگر نمی توانستم این شیوه را تحمل کنم. خب وقتی کسی اصلا ندارد، چه نیازی به بخشش ما دارد؟ فوقش یک روز، دوروز، یک ماه یا یک سال به او بدهی، بقیه عمرش را چه می کند؟ سهمش از زندگی همین بوده. جامعه برایش نخواسته و خودش هم به این نخواستن دامن زده. حتی شاید بخشیدن ما بر خلاف خواست و سیر طبیعی جامعه باشد!! بعضی از اوقات به پدرم می گفتم : بسیاری از اعتقادات و باور هایی که تا پیش از این در ذهن ما همچون مته ای فرو کرده اید و گودالی عظیم از سوالات بی پاسخ را با آن ها ایجاد کرده اید، که هیچگاه با هیچ مَلات و شِفته ای توان پر کردن آن را ندارید، لازم است تا حذف شود. سرخور و اضافه بر سازمانی به نام فرزند، زایده و آگنه ای به نام حجاب، اختلال روانی و روحی به نام محبت، فراموشی و جنون خودانگیخته ای به نام بخشش و… و در پایان اینها، اجبار از غیب برخواسته ای به نام دین که من را همچون بیماری شخصیتی، دچار گریز گُسَسته می کرد. گاهی نقشی را که جامعه طلب می کرد بر خود بار می کردم و گاهی تربیت خانواده را به خودم یادآور میشدم. ولی …ولی در نهایت انتخاب خود را کردم. انتخابی که مرا به این مرحله رساند و فکرم را همراه با خود رشد داد.

قصه سرایی تمام شد…اما چرا پایانی نداشت؟آری، داستان پایانی ندارد؛ چون سقوط آزاد بشریت در دره فراموشی های نابجا و طمع ورزی های بی انتها، هنوز پایانی به خود ندیده است. این داستان پایانی ندارد، چون بشریت با مرکب بی تربیتی راه به مقصدی بی انتها برده است. و ماییمُ حجم عظیمی از مگر ها…

مگر قرار نبود تا خانواده، کودکی تربیت کند در شئون اعتقادی، اخلاقی و عملی، مطابق با ارزش های حقیقی و آرمان هایی مشخص که در پیوند با دین و وطن، شخصیتی تکامل یافته و محل تأثیر را به جامعه هدیه کرده تا با سکینه ای که در تک تک ساحات عقلی، نفسی و جوارحی اش متوطن شده است، تلاطم اجتماع خویش را مهر پایان زده و یا لااقل برای مدتی کنترل نماید؟

مگر نبوده است تربیتی که شروعش با نهاد عظیم و معتبری چون خانواده بوده و غایتش رسیدن به کمال نهایی در پیوند با انسانیت بشر بوده است؟ حال چه این غایت، معنایی فلسفی بگیرد و به عقل مستفاد تعبیر شود، چه معنایی دینی بگیرد و به اوج تعبد و بندگی تعریف شود و چه معنایی اجتماعی بگیرد که همان تربیت نیروی پیشتاز در جایگاه والای اجتماعی خویش در مدینه فاضله است. مگر تربیت نیامد تا با کمک موطن و مَسکن خویش که همانا خانواده است، حقیقت وجودی بشریت را به او یادآور شده، آن را رشد و نِمُو دهد و حقیقتی که باید باشد را از واقعیتی که اکنون دچارش شده است جدا ساخته و بگسلاند؟ واقعیتی که تلخی آن تا به حدی است که بشر گرسنه و تشنه قدرت و تملک، اِشباع غریزه خویش را با تکامل فطرتش جا به جا پنداشته و به گمان خودش مراتب ترقی را یکی پس از دیگری طی می کند، اما غافل از آن است که تَرقی که در ذهن محدود و نگاه محصور خود، به عنوان پیش فرض قرار داده است ، تنها تنزل به سمت منزل و جایگاهی است، که جدایی بیش از پیش او را از معنویات، مقدسات و به طور کلی آسمان رقم می زند و با چنین مرکبِ بی تربیتی، می تازد و می تازد و می تازد تا آنکه مرکب لَختی بایستد و یا دمی نفس تازه کند، شاید بشر متوجه مسیر ترکستانی شود که به هوای کعبه در پیش گرفته است. مگر تربیت خانوادگی، امید نجات بشر از دشوارگاه و تنگنای بی پایان و اشباع ناپذیرِ خواست جامعه نبود؟ جامعه ای که گویی هرچه می یابد، بیشتر می خواهد و هرچه می خورد بیشتر گرسنه می شود و دلیلش آن است که مانعی به نام خانواده که خود اصالت بخش و معناکننده جامعه است، و وظیفه تحدید و تعیین حدود خواست جامعه را از طریق تربیت نیرویی ارزشی و متعهد که هیچگاه ارزش های مجازیِ حیوانی را جایگزین ارزش های حقیقیِ انسانی نمی کند، دارد، در برابر آن کنج عزلت گزیده و گوشه نشینی اختیار کرده است. مَثَل خانواده همچون پدری شده است که نام فرزند خویش را رستم نهاده و حال از شدت ترس از هیبت پوشالی او، توان نگاه کردن بر قامت خواسته های سر به فلک کشیده او را هم ندارد. رستمی که با مشاهده ضعف پدرش بر گُرده استیلا نشسته و تا می تواند ساختار شکنی می کند و بنیان های ریشه دارد خانواده را همچو موریانه ای گرسنه، می جود و خورد می کند گویی موجودی به این نام نبوده و اصلا نهادی به نام خانواده زیست نداشته که اکنون غُصه تربیت از دست رفته و جایگاه نابود شده خویش را بخورد.

در نظام از هم گسیخته و پوشالی سرمایه داری که تمام تار و پود و شریان های حیاتش در پیوند با صنعت ، توالد و زایش سرمایه و تصرف جهان اُبژه معنا و حیات می یابد، زمانی که سخن از خانواده می شود، پس از کمی درنگ و تأمل می توان اینگونه تصدیق کرد که این نهاد معتبر و مستحکم در زیر سایه سنگین و مستولی جامعه صنعتی، خرد شده و در یک بازتولید معنایی، مفهوم و هویتی

دیگر به خود گرفته است. معنایی که مطابق میل جامعه است. به عبارت دیگر این خانواده نیست که حقیقت افراد را در درون خود پرورش داده و آنها را آماده پذیرش نقش و هویت حقوقی و صِنفیشان در جامعه می کند، بلکه این جامعه است که هم بُعد حقیقی افراد را تغذیه می کند و هم بعد حقوقی آنها و درنتیجه تربیت اعضای خانواده وبالاخص فرزندان، براساس خواست جمعی جامعه شکل می گیرد، حال چه این ارزش و باورِ وِجدان شده توسط جامعه بر مدار انسانیت و فطرت باشد و چه بر مدار حیوانییت و غریزه. ولی آنچه که پُر واضح و مشخص است، برآیند و نتیجه ای بهتر از یک عروسک خیمه شب بازی از آن انتظار نمی رود. عروسکی که همچون پینوکیو تنها علایم و ظواهر انسانی را دارد و هرچه بیشتر ندای انسانیت می دهد تنها دروغی دیگر در کارنامه اش ثبت و وَجَبی بیشتر بر دماغش افزوده می شود. پس انتظاری از خانواده مغرب زمین نداریم و نخواهیم داشت.

اما ماده افتراق و وجه تمایز ما با خانواده غربی چیست؟ خانواده ایرانی ـ اسلامی که اکنون پیوندشان واجب تر از هر فریضه و ضروری تر از هر مسئله دیگری است، در پیوند با جامعه خویش چگونه تربیتی را پذیرفته و چگونه تربیتی را به آن وارد نموده است؟ آیا اصلا خانواده در معنایی که ما می خواهیم مجال بروز و توان ظهور یافته است یا تنها توهمی در ذهن امثال من است که تا می توانیم ورق پاره های علمی خویش را سیاهه زنیم و سطور یادداشت های خویش را پر کنیم؟

برای پاسخ اجمالی به این سوالات و نتیجه گیری مناسب در انتهای یادداشت لازم است دو مقدمه را در نظر داشته باشیم؛

مقدمه اول ـ آنچه که در بهترین صورت و آرمانی ترین شرایط برای یک جامعه انسانی در نظر گرفته شده است، شخصیت یابی و هویت پذیری خانواده و اجتماع به نحوی است که موجب رشد و تقویتِ ارزش ها و تربیت نهاد اَصلح شود.

مقدمه دوم ـ آنچه که در فرهنگ اسلام و قاموس سنت دینی رایج و حاکم است، معتبر، موثق و اصیل بودن نهاد خانواده و تربیت خانوادگی در مقایسه با سایر نهاد ها و سایر محیط های موجود است.

با منظور کردن مقدمات فوق باید اینگونه نتیجه گرفت که الزامی است حرکت و پیشروی جامعه به جهت و سمتی باشد که با در نظر گرفتن ارزش ها و ملاک های تربیتی خانواده به عنوان نهاد اصلح، در رشد نیروی صنفی و حقوقی خود، پا را فراتر از محدوده تربیت خانوادگی و شخصیت حقیقی افراد نگذاشته، و تمامی مصالح و شئون مختلف خویش از قبیل؛ شئون سیاسی، اقتصادی، صنعتی و غیره را متناسب با نظام ارزشی حاکم بر انسانیت متولد شده از نهاد خانواده و فطرت توحیدی رشد یافته در متن خانواده ، تدبیر و تعریف کند. اینگونه می شود که نهاد اجتماع هم به مثابه یک خانواده که تنها تعداد اعضایش بیشتر و تقسیم کارشان کلان تر شده است، شکل یافته و رابطه تمامی اعضای آن و پیوند عاطفی میان تمامی عناصر آن، کمتر از نمونه خود در کانون گرم خانواده نخواهد بود.

در پایان ریش و قیچی را به دست خودتان می دهیم و تنها قاضی را هم کلاه بر سرخودمان می دانیم تا در این مسیر غریبه ای حَکَم میان ما و شما نباشد؛

ایا واقعا ما اینگونه هستیم؟ و چرا اینگونه نمی شویم؟

 

محمد حسین خاکباز یگانه
دانشجوی دوره کارشناسی معارف اسلامی و فرهنگ و ارتباطات

درمورد مطلبی که خوندید به ما بازخورد بدید!

(الزامی):

(الزامی):