هنرمند؛ سلطان سرزمین وهم

برچسب‌ها,,,,

هنرمند؛ سلطان سرزمین وهم

بررسی و نقد جایگاه هنرمندان در اجتماع

امان از بازتاب های تک بعدی هنری و امان از  هنرمندانی که با اندیشه های صیقل خورده شان با تیغ وهم به تحلیل حیات چند بعدی بشر با واقعیت های ریز و درشتش می نشینند؛ هنرمندانی که انسان را از پشت عینک های دکارتی خود تحلیل می کنند و ادعا دارند می توانند  نوسانات اندیشه ای و فرهنگی کالبد اجتماع را با نسخه های یک جانبه نگر خود تنظیم کنند و حالِ بشر را با شوک های مدام بهبود ببخشند در حالی که از تمامی تلاش ایشان چیزی مگر سرگشتی مضاعف بر جای نمی ماند.

جز این بوده که این هنر مندان گرفتار شده در بند مرز های کم رنگ از جنس معرفت حضوری و چند بعدی از حیات فردی و اجتماعی بشر، دل و ذهن او را مبدل به عرصه ی جنگ میان عناصر مختلف احساسی و تفکری نموده اند و گوهر انسجام و تعادل را به واسطه ی نسخه های تک بعدی خود، از زندگی بشر ربوده اند؟! آیا جز این بوده که از جامعه ی مخاطبین خود گنجشک های بی بال و پری ساخته اند که جز جست زدن بر روی بریده های احساسات و عواطف انسانی، چاره ی دیگری برای پیش برد حیات وهم زده ی خود ندارند؟

امان از این قصابان حقیقت که هر کدام بنابر خواست خود، آلت هنر خویش را به بخشی از کلبد حقیقت می کوبند و حقیقت قرمه قرمه شده در آثار خویش را به اسم آینه ی تمام نمایی از زندگی در پشت ویترین های پر زرق و برق آثارخویش عرضه می کنند. هنرمند با صدایی بلند از امتداد دغدغه های وجودی و تحلیل رئال از جریانات حیات فردی و اجتماعی بشر می گوید در حالی که فریاد های حقیقت جویانه ی او جز رگه ای از تمامی کالبد حقیقت نیست. هنر این روزها  حتی اگر رئال هم باشد، یک بعد از واقعیت چند بعدی حیات را می برد و بر روی دیوار ذهن و قلب مخاطب خویش قاب می کند و با رنگ های جادویی که به اثر می بخشد در واقع دست به جادوی رئالیسم می زند نه خلق رئالیسم جادویی! هنر مند شامه ی تیز در برابر ظهور بحران ها ندارد؛ در واقع این خود هنرمند است که  با نگاه های تک بعدی خود به روند حیات، بحران می آفریند. این هنر مند است که بنابر اشاعه ی تحلیل های یک سو نگر خود از واقعیات جامعه، آن قدر از تصاویر کاریکاتوری خود از واقعیت به خورد اهالی اجتماع می دهد که ایشان را در تب و تاب بحرانی که جز در سلسله ی اوهام هنرمند جای ندارد بیاندازد.

در واقع آنکس که امروزه روز هنرمندش می خوانیم از جامه ی هزار رنگ حیات بشر یک نخ بیرون می کشد و لباسی تک رنگ به قامت فردای زندگی بشر می دوزد؛ یا با سرخی یک دست آن وی را به انقلاب تهییج می سازد یا با سبزی سر تا سری اش، وی را دچار خمار ماورائی می سازد و یا با سیاه پر رنگی که سر هم بندی می کند، پوچی و پوچ انگاری را به وی دیکته می کند. در واقع هنرمند وقتی سودای قالب کردن نگرش وهم آلودش به قامت حقیقت زندگی بشر به سرش می زند، حکم دیوانه ای را دارد که با طناب بافته از تار و پود افراط و تفریط خویش، کالبد جامعه را به دار می کشد و با اعتراف به خطای خود در صور حکم بر جنازه آن اقامه ی عذا می کند.

وای که چه برگ های بیشماری از تاریخ ریا، قرمز از خون قربانیان سم هلاکت بار هنر شده اند و چه بیشمار مرگ های خاموشی که در قلوب یخ زده ی مخاطبین این یاوه های وهم آلوده به وقوع پیوسته است. حال چنانچه مدیریت مجمع این تحلیل گران جزئی نگر، به دست وهم زده ی خودشان بیفتد و مدیریت بر آن از تحلیل کلان بر مسائل تهی شود، شاهد جولان بی منطق و دیوانه واری خواهیم بود که با نگاه جزئی بر جریان حیات، روزی نبود یک ارزش را تجویز می کند و روز دیگر بود آن را!

وجود وهم زدگان در اجتماع بشری که معلم کاملی بر سر آن نیست، اجتناب ناپذیر است اما این که معلم نیز در تار و پود وهم زدگی این قلیل شاگردان خود گرفتار آید و قافیه ی کار را به ایشان ببازد و عنان تدبیر از کف بدهد، جز مرگ خاموش آن اجتماع بر اثر انباشت اندیشه های متناقض چه توقع دیگری می توان داشت؟!

گویی هنر و هنرمند از حکمت و انسجام در اندیشه تهی است و کاری جز افزودن به مستی وسر گردانی مخطبانی که خواب زده ی اندیشه هایی منقطع و پراکنده اند ، ندارد. مخاطبانی که ویلان و سرگردان، بر سر کرسی خطابه ی این هنرمند، از حماسه و شور مست می شوند و بر سر کرسی دیگری خمار از عرفان دنیا گریز نفس های عمیق، خود را در آسمان سیاه و سفید اجتماعشان فوت می کنند!

چنانچه شخصی  از هنرمندی به عنوان حکیم یاد نمود، بدانید که در بهترین حالت از برآیند یک عمر زندگی پر فراز و فرود هنری آن شخص سخن در میان است نه آن که حکمت هزار قطره شده باشد و در جریان هر اثر آن هنرمند چکیده شده باشد. چرا که حکمت جویای تعادل است و تعادل در برافروختگی و شور هنر آفرین جای ندارد. بدترین خیانت ، این است که این وهم زدگان ، حکماء و راهنمایان طریق یک اجتماع فرض شوند و از ایشان به عنوان چراغی پیش پای خلق یاد شود.

خلاصه این که وقتی هنر از جایگاه نقش بند محتوای حاکم بر جامعه فراتر رفت و آهنگ وهم آلوده ی اندیشه ی خود را بر متن اجتماع حاکم نمود چندان دور نیست که صفحات تاریخ پذیرای خاطره ی سقوط آن جامعه باشد و آیندگان به رقص مستی و به اهالی آن اجتماع به دید حقارت بنگرند که به جای نوشیدن از شراب شفاف اندیشه حکما، به جام هزار طعم و هزار رنگ شراب جادو گران آن دیار لب زده اند و معتاد به آن گشته اند.

 

محمد حسین شیرخدایی
دانشجوی کارشناسی فلسفه و کلام اسلامی

 

درمورد مطلبی که خوندید به ما بازخورد بدید!

(الزامی):

(الزامی):

   

اشتراک گذاری

مطالب مرتبط